ثمین جونمثمین جونم، تا این لحظه: 14 سال و 3 روز سن داره

وروجک کوهنورد

سفرنامه(3)

  پست جامونده 93..... قبلا در مورد سفر تفریحی کوهنوردیمون به بندرعباس -قشم صحبت کردیم ...ما توی بهمن ماه با همنوردامون تصمیم گرفتیم بریم سفر و برنامه قله هم داشتیم اینجا از دوستان پرسیدیم شرایط رو ودلگرمی دادن به ما که ماهم میتونیم صعود کنیم اما اونجا که رفتیم راهنما اجازه همراهی به ما نداد وخبر از آبو وهوای خیلی گرم وخشک داد..که منو ثمین مجبور شدیم خوابگاه بمونیم ....شب قبل صعود دختری ما با اجرای جیغ ودادهایی که خبر از ناخوشی احوالش میداد برنامه پدر را نیز کنسل کرد وهمه در کنار هم فقط از برنامه تفریحی گروه استفاده کردیم نه کوهنوردی.... این سفرنامه به روایت تصویر               ...
20 13

اندر احوااتمون(2)

از پست های جامونده سال 93 این روزای آخر سال وداریم به سال جدید نزدیک میشیم.... همه چیز بوی تازگی میده... خونه های تکونده شده از گردوغبار....شیزینی پزون وتکاپو برای چیدن هفت سینی که مثل سال قبل مون نباشه تا تمرین جدید بودن رو شروع کنیم  از هفت سینمون معلومه که میخوایم امسالمونم یه جور دیگه باشه یعنی شکل شکل آرزوهامون بشه....وقتی روزای آخر داریم میدویم یعنی داریم به استقبال یه بغل سلامتی میریم ...میدویم تا که مثل آب ساکن نباشیم....داریم میریم به فتح قشنگ ترین های باورامون.... خرامان تر بیا بز بزک ما هنوز اسب سالمان آرام نگرفته همچنان میتازد ....اوبه سمت تو می آید ومهار زندگیمان را به نجابت تو میسپرد     واما آخرین های سال...
20 13

بدون شرح عیدانه

ثمین با هفت سین خودش     عیدی هایی که با کمک هم ساختیم اینقدر تو این دیدوبازدیدها دوست داشت نوزاد رو بغل کنه وکلی باهاشون سرگرم میشد   صبحانه بفرمایید مهمون ثمین خانوم، جیگر.....     هفت سین مامان ویترایش کارخودمه    تفریحی درود وناهار خانوادگی           وهفت سین مامان نوری مادربزرگ خودم که دوست داشتیم تو عیدانه های دخترمون موندگاربمونه   ...
20 13

ببخشید...

به خاطر بهم ریختگی قالب وبمون تو این چند روزه عذرخواهیم ....هرچی منتظر شدیم درست شه فایده نداشت بالاخره عوضش کردیم........ ...
24 13

چرا وروجک کوهنورد؟؟

   این وروجک خانوم من از وقتی تو شکم مامانش بوده به همراه مامان وباباش میرفته کوه آخرین برنامه ای که قبل تولدش رفته اوایل ماه نهم بارداری مامانش بوده تو شهریور ماه 90 .تقریبا 7ماه بعد یعنی وقتی بدنیا اومده بود و6ماهش بود  که کوهنوردی تو دنیای جدیدشو شروع کرد حالا شما بگید نباید اسمشو گذاشت وروجک کوهنورد!!! ...
7 13

سیزده ماهگی درپاییز هزاررنگ

سلام سلام سلام به این روزای قشنگ من قبلا که پاییز می شد دلم می گرفت  اما حالا عاشق این فصل شدم چرااااااااا؟؟؟!!؟ آهان آهان ... چون از پارسال تو پاییز که گل قشنگم تو این فصل بدنیا اومده فهمیدم که فقط بهار بهم حس تازگی و زندگی  نمیده  قهقهه های  خنده تو دختر نانازمه که بهم شور زندگی میده.. چند روزی از اولین سالروز تولدت می گذره  وکیان پسر عموی جدیدت بدنیا اومده ما به دیدن نی نی عمو رفتیم و این کیان کوچولو از بس عجول بوده یه بیست روزی زود بدنیا اومده واسه همون یکم جثه اش کوچولو بود و تو و از این که نی نی صداش می کردی خیلی  خوشحال بودی البته که تو همه رو نی نی صدا می کنی حتی ده دوازده ساله ها رو هم نی نی صدا می کنی. ...
10 13

افتان وخیزان های نوپایم

سلام سلام وصدسلام... پاییز هزار رنگ و رنگ به رنگ شدن وپوست انداختن لحطه های پاییزیت در سیزدهمین ماه تولدت چقدر قشنگن روزا دارن می گذرن و قدم هات استوار تر میشه الهی که با این قدما کوه رو بلرزونی مامانا می گی که دلم هری میریزه .هرروز وهرلحظه یک واژه دوست داشتنی داری به اسم بابا!!!!از دوتا کلمه ات یکیش باباس.مامانی بابایی خاله رو می گی خ خ دایی رو میگی دااای ی.امیرمحمد رو میگی..محم..د از نمونه شاهکارات نمی دونم شاید قبلا برات تو ماهای قبل نوشته باشم ولی الان یادم نیس از همون موقع که دو تا دندون پایینت در اومدن یعنی توی 9 ماه بودی به محض اینکه شام یا ناهار می خوردیم توام به تقلید از بابا نخ دندون می کش...
16 13

بوی محرم و همایش شیرخوارگان حضرت علی اصغر

پاییز هزار رنگ و بوونوای محرمی درسیزدهمین ماه تولدت. پنجشنبه شب آبانماه که سوم محرم بود یادم اورودکه اونوقتا که بچه نداشتم دلم میخواست یه روز که بچه دار شدم ببرمش همایش شیرخوارگان وفردا چهارم محرم و همایش شیرخوارگان علی اصغر بود به خودم اومدم هواسردبودوموقعیت بازار رفتن نداشتم یهو به ذهنم رسید که بابایی ازمکه  یه لباس عربی واسه پسر خاله ابوالفضل اورده بود فوری به خاله زنگ زدم خاله استقبال کردوبرات یه روسری ساتن با لباس عربی فرستاد لباس که اندازت بودو یکم قدش بلند بود باپارچه ی سبزی که از کربلا اورده بودم برات یه پیشونی بند دوختم و صبح زود بلند شدم لباستو کوتاه کردمو وروسریتم اندازه کردمو بالاخره خودمونو به مراسم رسوندیم ناگفته نباشه ک...
17 13

پا به پای سیزده ماهگی

بعد از اون همایش مامانی توی اون هفته نوبت چکاپ داشت رفت مشهد شب قبلش دایی مامان سکته کردو یستری شد تو بخش مراقبت ویژه به مامانی نمیشدبگیم حالش بدتر میشدچند روزی گذشت و تو یه مختصر سرماخورده بودی وحال داییم بهتر شده بود ومرخص شده بود دوروز قبل تاسوعابود  که میارنش خونه روز قبل تاسوعا چشمشو به روی این دنیا بست چند روزی درگیر مراسم بودیم و تو توی این رفت وآمدا بدتر شدی .می دونی بدیت چیه لب به دارو نمی زنی واسه همین مریضیت طولانی میشه توی همین روزا بود که عمو حسینت از کربلا اومده میریم خونه مامانی  دیدنش بقیه عموزاده هاتم بودن وتو خیلی خوشحال از داشتن همبازی گرچه که همشون پسربچه ان و جنس بازیاشون با بازیای تو فرق میکنه ولی ازدیدن بازیشون لذت می...
29 13

چهارده ماهگی نی نی عسلی من

یکی دو روزی گذشته بود. از پایان سیزده ماهگیت منظورمه!! جمعه بودوشبش توی تب داشتی می سوختی وعمه حاجی من ما رو واسه نذری آش  بی بی دعوت  کرده بود وقتی داشتم لباستو عوض می کردم دیدم تنت دون دون شده ترسیدم به مامانی لیلا زنگ زدم گفت شاید آبله مرغان باشه به خاله زنگ زدم گفتم که شبش تب سنگینی کردی و الان تنت دون دونه اونم گفت به احتمال زیاد آبله اس تازه یادم اومد که شب مهمون داریم ودوستامون قرارهه همه امشب بیان خونمون از یه طرف نگران شدم که بچه های اونا که نوزادم بودند مبتلا بشن تصمیم گرفتیم اول ببریمت خونه خاله اگه گفت آبله اس به بقیه زنگ بزنیم برنامه امشب رو کنسل کنیم.بلافاصله رفتیم خونه خاله گفت شکل آبله نیستن چون دونه هاش به هم وصل بودن ول...
11 13